
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداروي اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني عاشق.
- و فكر كن كه جه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم تيسم پوشيده ي نگاه گياه است.
و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست.
7- پس از اينكه مسافر از راه رسيد (سالك راه) در يك پاره ي شاعرانه مي گويد: «قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال» در پاره هاي ديگر از سخن خود به بيان دريافت هاي اشراقي- عرفاني خود درباره ي «عشق» مي پردازد و در مقام انساني تاريخي به شرح رمزوار زندگي و حيات در قالب يك سيب مي گويد: عشق آدمي را به گرمي سيب، مأنوس مي كند. اما اين همه ي حرف سالك نيست، در ادامه مي افزايد مقوله ي عشق با غم و اندوه، هميشه همراه است و مگر مي شود آنها را از يكديگر جدا كرد؟! دوباره يادآور شويم در عرفان اتحاد انسان و حقيقت- عاشق و معشوق ممكن نيست و چون سالك راه عرفان، اين موضوع را ميداند به «اندوه عشق» دچار مي شود. سعدي مي گويد:
هر شبنم با غم هجران تو سر بر بالين
روزي ار با تو نشد دست مرا در آغوش
بنابر اين «غم» پاره ي جدايي ناپذير عشق است و عاشق نيز با غم آن، خوش است و به پرواز در مي آيد:
گفتم به جز غم، چه هنر دارد عشق؟
گفت اي خواجه ي عاقل، هنري بهتر از اين؟
8- اما ميزبان كه انگار با اين حرف آشنايي زيادي ندارد، مي پرسد: كيميا؟ نوشداروي اندوه؟ يعني منظورت را نفهميدم و مسافر اينگونه پاسخ مي دهد كه عشق و معرفت، اگر چه همراه با اندوه است اما براي سالك راه نوشدارويي است كه كالبد مرده اش را جاني تازه مي دهد. به گمان من براي بيان اين حس و دريافت عارفانه، بيت هاي زير از سعدي بزرگ، شاهد و گواه خوبي است:
زهر اگر در مذاق من ریزی با تو همچون شکر بشاید خورد
غلام آن سبك روحم كه با من سر گران دارد جوابش تلخ و پنداري شكر زير زبان دارد
9- سرانجام شب فرا مي رسد و پس از روشن كردن چراغ، چاي مي خورند شايد سهراب مي خواهد با آوردن جمله هاي مربوط به آن، بعد رمزي و واقعي را به يكديگر گره بزند و سير آفاق و انفس را كامل نمايد.
ميزبان مي پرسد: چرا دلتنگ و ناراحتي؟ ناراحتي تو به خاطر تنهايي است. شايد هم به رنگ هاي سر راه (جهان كثرت) مي انديشي.
توضيح اينكه آدمي به دليل دور شدن از جهان وحدت روح و تن، اندوهناك است، زيرا در آن جهان، حقيقت حيات، لبخند گياه، جان سنگ و صداي نفس باغچه را، هم مي ديده است و هم مي شنيده است.
سيروس شيما اين پاره ي شعر را به گونه اي ديگر، دريافته است و مي گويد: فكر مي كنم دلت براي نقاشي تنگ شده است.
به ديد نگارنده اين برداشت نادرست است و با پوزش از ايشان مي افزايم كه در اينجا مراد از "رنگ ها" دنيا و جهان كثرت و نقطه ي روبروي "جهان وحدت" است (جهان اونوس موندوس = (unus mudus world و نه نقاشي و ارتباط دادن آن به نقاش بودن شاعر.
10- مسافر، توضيح و پاسخ ميدهد. مي گويد: راست مي گويي، گم شدن در ميان رنگ ها چقدر غريب و بد است! چه دشوار است كه يك ماهي كوچك با توان و انديشه ي ناتوانش بخواهد از كار دريا سر در بياورد.
توضيح اينكه "ماهي" رمز وجود روحاني و استعاره از سالك راه و "دريا" رمزي از حقيقت و معنويت و خداست، حقيقتي كرانه ناپيدا. ميزبان پس از شنيدن اين حرف ها مي گويد: حتي در لبخند و تبسم گياه نيز "غم" نهفته است و غم اشاره محوي به رد و راه جهان وحدت است.