
صبح شد!
پنجره را باز، گشودم.
آسمان آبي خود را به دريا بخشيد،
دريا نيز!
آنگاه طلوعي ز پس كوه،
آبي به طلايي گرويده ست!
سبز درختي پشت پرچين من است،
سبزي آن در آب!
اين همه عشق، در يك قاب!
آسمان، درخت، خورشيد، و حتي دريا
رنگ خود را هيچ نفروشند به هم.
كاش من نيز درختي بودم!