
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غارنشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آنكه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
و بكارتي سربلند را از روسبي خانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آوردم!
هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود بر نخواست
كه من به زندگي نشستم
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند
و ترانه ي رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب برآيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي ست
و دوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد
برده شود
پيشانيت آينه اي بلند است
تابناك و بلند
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده ي بي طاقت
در سينه ات
آواز مي خوانند
تابستان
از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش آب ها را گواراتر كند؟
تا در آينه پديدار آيي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و دريا ها را گريستم
اي پريوار در قالب آدمي
حضورت بهشتي ست
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند
دريايي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه ي گناهان و دروغ شسته شوم
و سپيده دم
با دست هايت
بيدار مي شود... !
امروز ۲۵ اردیبهشت مصادف با ۱۵ می روز بزرگداشت حکیم فردوسی است.
حکیمی که زبان فارسی را زنده کرد
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
به همین خاطر مطالبی رو در مورد این شاعر و حماسه سرای ایرانی براتون پست میکنم
امیدوارم استفاده کنید:

زندگينامه: حكيم ابوالقاسم فردوسي (329 ـ 411 ه. ق) حكيم ابوالقاسم منصور بن حسن موسوم به ابوالقاسم فردوسي طوسي بزرگترين شاعر حماسهسراي ايران است كه بقولي همانند او را تاكنون مادر فلك نزاييده است. مقام فردوسي در زنده نمودن تاريخ ايران و داستانهاي ملي وحماسي ايران زمين و همچنين دميدن نفسي تازه به زبان ادب فارسي بسيار شامخ است و از اين روي او را شاعر ملي ايران خواندهاند. زندگي اين دانشمند برجسته همچون ساير نامآوران چيره دست فرهنگ و ادب ايران در هالهاي ازابهام و افسانه فرو رفته است; براساس روايت چهار مقاله كه كهنترين منبع تاريخي از لحاظ نزديكي به دوران حيات حكيم به شمار ميرود فردوسي از خاندان دهقانان ايراني و از اهالي و دهكده باژ از ناحيه طابران طوس بود. دهقاناندر آن روزگار زمينداران كوچكي به شمار ميرفتند كه به فرهنگ فارسي عشق ميورزيدند و نسل به نسل آن را انتقال ميدادند و فردوسي نيز كه از نسل اين ايرانيان اصيل به شمار ميرفت همچون پيشينيان خود درصدد حفظ ارزشهاي ملي ايران بود. حكيم در اوايل زندگي خود از تمكن مالي قابل ملاحظهاي برخوردار بود و علاوه بر اينكه در باغ بزرگي در طابران طوس اقامت داشته و خدم و حشم نيز داشته است داراي زمين زراعي بود كه درآمد زندگي آسوده و راحت خود را از طريق آن ملك تأمين مينمود.
در آن عهد سرزمين كهنسال ايران بتدريج زمينههاي استقلال خود را فراهم ميآورد و حكومتهاي محلي كه در مناطق مختلف سرزمين ما بويژه شرق ايران بوجود آمده بودند پرچمدار اين نهضت بزرگ، كه يكي از بخشهاي آن توسعه و غناي زبان فارسي بود، به شمار ميرفتند. در راستاي اين تلاش گسترده براي تجديد حيات ملي و ادبي ايران، در اوسط قرن چهارم هجري قمري تلاشهايي جدي براي گردآوريداستانهاي ملي و باستاني صورت گرفت و چند شاهنامه ناتمام نيز كه اين داستانها را در قالبي از اشعار تنظيم كرده بودند بوجود آمد. حكيم ابوالقاسم فردوسي در جواني و در روزگار زندگي آسوده و فارغ البال خود در طابران طوس دل در سوداي شعر و شاعري داشت و در ايام فراغت و صفا اشعاري سرايش ميداد. وي ظاهرا در 35 سالگي و شايد هم در 40 سالگي به حكم عشق و علاقهاي كه به زنده ساختن تاريخ كهن و پرافتخار ايران داشت كار سترگ خود را آغاز كرد كه تا پايان عمر پرافتخارش نيز تداوم يافت. از ميزان دانش و نحوه سوادآموزي حكيم اطلاع چنداني در دست نيست ولي به حكم آنكه در شاهنامه اطلاعات فراواني در باب ادبيات عربي، شعر و ادب پارسي، تاريخ، فلسفه، كلام،حديث و قرآن ارائه نموده است مشخص ميگردد كه حكيم فردوسي در اوان زندگي خويش مطالعات فراوان كرده است و احوال امم و امثال و حكم را خوانده و با معارف اسلامي بخصوص با قرآن آشنايي كامل داشته است. حكيمظاهرا به زبان پهلوي ساساني و فنون جنگ و رزم نيز آگاه بوده است. استاد طوس در موقعيت بسيار خطير و حساسي به سرودن شاهنامه و نظم داستانهاي پهلوانان ايراني همت گماشت، چرا كه هر چند سلطه اعراب بر ايران بويژه بخش شرقي آن بسيار ضعيف شده بود و چند حكومت محلي نيز همچون سامانيان و آل بويهدر شرق و مركز و شمال ايران بوجود آمده بودند ولي جنگ و كمشكشهاي داخلي بين اين حكومتها نشانههايي تلخ بود بر زوال و انحطاط اين سلسلههاي ملي ايراني و روي كار آمدن فاتحان قدرتمند بيگانه. از اين روي فردوسي كه به رسالت عظيم خود پي برده بود سعي كرد مجموعه عظيمي فراهم آورد كه براي هميشه در خاطره ايرانيان باقي ماند و تاريخ و زبان و هويت و مليت ايراني را دوباره زنده كند.(1) وي در ابتداي كار بر سرمايه خود و حمايت تني چند از دوستانش همچون حسين قتيب حاكم طوس و بزرگان آن ولايت علي ديلم وبودلف تكيه كرد و حاكم طوس براي تشويق او، شاعر را از پرداخت ماليات معاف نمود. تلاش بيوقفه حكيم در مرحله اول آن بيست سال تمام به درازا كشيد و وي زماني موفق به سرايش اكثر داستانهاي شاهنامه گشت كه چند سال از سقوط سلسله ايراني سامانيان بدست تركان قراخاني آل افراسياب و سلطان محمود غزنوي ميگذشت. تاريخ پايان رسانيدن شاهنامه را سال 400 ه.ق دانستهاند و براساس گفتههاي حكيم كه از لابهلاي اشعار او مشهود است حكيم در طول اين مدت دراز سختيهاي فراواني را متحمل گشت و ضربات فراواني را هم از جنبه مادي و معيشتي وهم از لحاظ روحي پذيرا گرديد كه مهمترين آن درگذشت پسر جوان و برومندش بود كه پير طوس را سخت درهم شكست و غمگين و افسرده ساخت. شاعر كه در اين سالها با عسرت و تنگدستي همراه و همراز بود پس از اتمام شاهكار بزرگ خود به ناچار و براي گذراندن زندگي خود رو به دربار سلطان محمود غزنوي آورد و با عرضه شاهنامه خويش نظر سلطان رابه سوي آن جلب نمود. سلطان محمود پادشاهي ترك زبان و بيعلاقه به تاريخ و فرهنگ ايران بود ولي در ابتداي كارحكيم را بنواخت و او را مورد نوازش خود قرار داد و در شرايطي كه در تلاش بود تركان آل افراسياب، متحدان پيشين خود در برانداختن سامانيان، را از قلمرو حكومت خويش بيرون راند تلاش كرد از كتاب شاهنامه براي تهييج احساسات ملي ايرانيان عليه تركان آل افراسياب (كه مطابق روايات ملي ايران از نژاد تورانيان به شمار ميرفتند) بهره جويد. سلطان محمود پس از مدتي موفق به شكست آنها شد و لذا روي خوشي به فردوسي نشان نداد و البته بدگويي مخالفان و حاسدان به حكيم نيز بيتأثير نبود و آنان پير طوس را رافضي خواندند و از تعصب شاه سني متعصب عليه فردوسي شيعي به نفع خود بهرهبرداري كردند. تلاش خواجه حسن ميمندي وزير بافرهنگ شاه نيز به ثمر ننشست. سلطان محمود پس از ملاحظه هفت مجلد بزرگ شاهنامه مشتمل بر شصت هزار بيت نغز و دلكش و حماسي دستور داد معادل همين مقدار معين در ازاي هر يك بيت يك درهم(2) به شاعر بدهند واين توهيني بزرگ بود براي سخنسراي بزرگ طوس چرا كه او بخوبي به قدر و قيمت شاهكار بزرگ خود آگاه بود.فردوسي مأيوس و سرشكسته از دربار سلطان محمود به گرمابهاي رفت و پس از آن كه بيرون آمد فقاعي خورد وصله سلطان را در كمال بياعتنايي به حمامي و مرد فقاع فروش بخشيد و در كسوتي ناشناس از بيم خشم شاه از غزنه گريخت. جاسوسان خبر بخشش صله سلطان را به دو فرو مايه كه نشان از بياعتنايي شاعر بزرگ ايران به جاه وجلال و مقام سلطان غزنه داشت به اطلاع محمود رساندند و در پي شاعر روانه شدند. فردوسي نيز كه از خشم و غرورسلطان محمود آگاه بود چندي در هرات اقامت گزيد و سپس از آنجا به نزد شهريار بن شروين حاكم طبرستان كه ايراني پاك نژادي بود رفت و هجويهاي صد بيتي نيز عليه محمود سرود. شهريار حكيم را سخت گرامي داشت وهجويه صد بيتي او را نيز به يكصد هزار درم خريد و مانع از انتشار آن شد. استاد سخن فارسي سپس رهسپار ديار خود گشت و در گوشه عزلت و اندوه در سال 411 ه.ق بدرود حيات گفت. گويند سالها پس از رانده شدن فردوسي از دربار سلطان محمود، شاه در يكي از لشكركشيهاي خود به هندوستان به ياد حكيم ميافتد و پشيمان از كرده ناصوابخود دستور ميدهد مبلغ شصت هزار دينار طلا را با احترام فراوان به منزل فردوسي در طوس روانه سازند ولي هديه سلطان زماني به دروازه طوس رسيد كه جنازه حكيم را از يكي ديگر از دروازههاي آن شهر تشييع مينمودند. صله سلطاني رابه تنها يادگار فردوسي دخترش كه همچون پدر انساني آزاده و بلند طبع بود سپردند ولي او آن را نپذيرفت و شصت هزار دينار وقف ساختن عمارت رباط چاهه كه بر سر راه طوس به نيشابور و مرو بود گشت.(3) جنازه حكيم نيز مورد جفاي بدخواهانش قرار گرفت و شيخ ابوالقاسم گرگاني از عالمان قشري و متعصب به حكم اينكه فردوسي عمر خود را به ستايش پهلوانان مجوس گذرانيده است، اجازه دفن او را در قبرستان مسلمانان نداد و از اين روي جسد شاعرگران مايه در باغ طبران كه متعلق به خود فردوسي بود دفن گرديد.(4) بزرگترين شاهكار پير فرهيخته طوس شاهنامه او بودكه با وجود گذشت دهها قرن همچون سندي از افتخاربرفراز گنبد رفيع زبان و ادب فارسي ميدرخشد و همانگونه كه اشاره شد فردوسي با نگارش اين كتاب ارزنده و عظيمهويت ملي ايرانيان را به آنها باز شناساند و زبان شيرين فارسي را نه تنها از انحطاط نجات داد بلكه به آن اعتبار ورونق وافري بخشيد. اساس شاهنامه نويسي يعني توصيف زندگي شاهان و پهلوانان ايران به روزگاران باستان ايران باز ميگردد و ظاهرا در دوره هخامنشيان و ساسانيان كتابهايي از اين دست موجود بوده است. سنت شاهنامه نويسي پس از اسلام و در دوره حكومت سامانيان مجددا رونق گرفت و شاهنامههايي همچون شاهنامه مسعودي مروزي، شاهنامه ابوالمؤيد بلخي، شاهنامه ابوعلي بلخي و شاهنامه ابومنصوري و شاهنامه دقيقي بوجود آمدند كه ماخذ اين شاهنامهها همان داستانهاي اوستايي و كتابهاي پهلوي همچون خوتاينامك (خداي نامه) بوده است. فردوسيدر سال 365 ه.ق با مطالعه اين شاهنامهها دل به نظم شاهنامهاي عظيم كه تمامي داستانهاي ملي ايران رادربرگيرد سپرد و تلاش سترگ خود را كه ميرفت ملتي را به شعر و قلم زنده نگاه دارد آغاز نمود. در شاهنامه، حكيم طوس پس از نعت خداوند توصيف دانش و خرد و مدح پيامبر اسلام(ص) و يارانش از كيومرث آغاز كرده و پس از نام بردن شرح زندگي پنجاه پادشاه داستاني و تاريخي و حالات و رزم و بزم پهلوانان و وزيران آنان كتاب خود را با شكست يزدگرد سوم ساساني و فتح ايران توسط اعراب به پايان ميرساند. داستان پادشاهي منوچهر و بيان آغاز تمدن بشر، ضحاك، كاوه آهنگر، فريدون، سام، زال، رستم، نوذر، افراسياب، جنگهاي ايرانيان و تورانيان،كيكاووس، هفت خوان رستم، سهراب، سياوش، كيخسرو، بيژن و منيژه، ظهور زرتشت، اسكندر و اشكانيان و ساسانيان هر يك از داستانهاي بسيار زيبا، شيرين و جذاب شاهنامه ميباشند كه خواننده را به عمق تاريخ ملي وحماسي ايران برده و غرور و افتخارات بزرگ ايرانيان را به آنان باز ميشناسانند. شاهنامه اگرچه در بادي امر داستانرزمي ايران است ولي حكيم فردوسي در لابهلاي اين اشعار رزمي معاني باريك و مطالب عالي فلسفي و اجتماعي واخلاقي بسياري را بيان كرده است كه جذابيت اين كتاب بزرگ را دو چندان ساخته است. نتيجههاي اجتماعي واخلاقي كه سخنسراي حكيم از داستانهاي شگفت شاهنامه گرفته است و سخنان عبرتانگيز و پندهاي سحرآميزي كه ميدهد هر يك نشان و گواهي است از اينكه جهان و شكوه جهان گذراست و انسان بايد در اين عمردو روزه دلاور و بخشنده و فداكار و راستگو و دستگير و نيكوكار باشد. حكيم طوس از طريق پندهايي كه از زبان پهلوانان و شاهان و دانشمندان مانند اندرز منوچهر و نوذر و كيخسرو به ايرانيان و وصيت اين شاه به گودرز و زال ورستم و... و سخنان پرمغز بزرگمهر آورده است حكمت عملي را به خوانندگان خود آموخته و آن را سرمشقي براي زندگاني بشر در نظر گرفته است. سخن سراي بزرگ ايران همچنين در شرح گاهنشيني و تاجگذاري شاهان بزرگي همچون گشتاسب و شاپور و بهرام و قباد و نوشيروان و هرمز از زبان آنان به نيايش خداوند و ستايش راستي و گسترش داد و دانش پرداخته و دستور زندگاني توأم با صلح و آرامش و عدالت را كه ميتوان براي تمامي جهانيان سرمشق قرار گيرد در اختيار انسانها گذارده است. حكيم با وجود اينكه شرح رزم و پيكار و دشمنيهاي اقوام و ملل را گفته است ولي روح بزرگ او جهان رابا نظر وحدت ديده است و ستيزهجوييهاي بشر را دليل ناداني آنان برشمرده است. او حقيقت اديان را مانند خود خداوند يكي دانسته است و خصومتهاي ملل را بر سر دين ابلهانه توصيف كرده واز تفرقههاي بيمايه مردم با تأثر ياد نموده است. با اين حال و عليرغم احترام فردوسي به اديان ايران باستان،فردوسي ايمان عميق خود به اسلام و تعلقش به مذهب تشيع و اهل بيت(ع) را بارها آشكار ساخته است. پير طوس در شاهكار بزرگ خود احساسات بشري را با سخنان زيبا و عبارتهاي دلربا و دلانگيزي تصوير و تعبير نموده و نشان داده است كه در خلق صحنههاي عاشقانه نيز به همان ميزان صحنههاي رزم و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن در باب شاهنامه و اهميت آن بسيار است و دريغا كه محدوديت اين مقال اجازه بحث بيشتر را در اين خصوص نميدهد. اين ديوان ارجمند شعر و ادب فارسي سند ملت ماست و داستانهاي پهلوانان ايراني شاهنامه به تك تك ايرانيان درس شجاعت و عفت و فداكاري و ميهندوستي و وفا ميآموزد. شايد به همين دليل است كه داستانهاي اين كتاب جاوداني با وجود گذشت قرنها و قرنها هنوز در گوشه و كنار ايران از پايتخت تا دورافتادهترين شهرها و روستاها در منازل و قهوهخانهها و چادرهاي ايلات و عشاير به شيوه نقالي جاري ميشود و مردم ايران را ازهر نژاد و طايفه و دين و مذهب شيفته روح بلند و دلاوريهاي پهلوانان ايران و عواطف انساني آنها مينمايد. ابياتي وي در شاهنامه خود گوياي بلندي نظر و آزادگي روح فردوسي و تسلط شگرف او در آرايش صحنهها،گزينش كلمات، تركيب استادانه اجزاي جملات و ارايه تصاوير متناسب با موضوع و صور حسي خيال است. -----------------------------------------> 1- براساس داستاني مشهور كه دولتشاه سمرقندي نيز در تذكره خود از آن ياد كرده است آغاز تأليف شاهنامه فردوسي به دوران حكومت سلطان محمود غزنوي و اقدام او در زنده نگهداشتن داستانهاي ملي ايران باز ميگردد. براساس اين افسانه سه شاعر بزرگ دربار سلطان محمود عنصري و عسجدي و فرخي، روزي در غزنه گردهم نشسته و سرگرم گفتگو بودند. در اين حال مردي بيگانه از نيشابور بدان جا رسيد و چنان مينمود كه آهنگ مجلس آنان دارد. عنصري كه از ورود اين روستايي بيگانه دلخوش نبود و او را مخل مجلس انس ميديد، گفت: (اي برادر، ما شاعران دربار شاهيم و جز شاعران هيچكس را در اين مجلس راه نيست. اينك هر يك از ما مصراعي بر قافيهاي يكسان ميسرائيم. اگر تو نيز مصراع چهارم آن رباعي را ساختي در جمع ما تواني بود.) فردوسي (كه همان روستايي بيگانه بود) اين امتحان را پذيرفت، و عنصري از روي عمد قافيهاي برگزيد كه بگمان وي تنها سه مصراع بر آن ميشد ساخت و آوردن مصراع چهارم ممكن نبود. مصراع اول كه عنصري گفت اين بود: چو عارض تو ما ه نباشد روشن / عسجدي مصراع دوم را چنين ساخت: مانند رخت گل نبود در گلشن / فرخي گفت: مژگانت همي گذر كند از جوشن/ و فردوسي با اشاره به يكي از افسانههاي قديم كه چندان معروف نبود، مصراع چهارم را بدينسان آورد: مانند ستان گيو در جنگ پشن / هنگامي كه حاضران مجلس در باره تلميحي كه فردوسي در اين شعر آورده بود استفسار كردند، وي چنان وقوفي درباب داستانها و افسانههاي قديم ايران از خود نشان داد كه عنصري بنزد سلطان محمود رفت و گفت كه عاقبت اكنون كسي پيدا شده است كه ميتواند داستانهاي ملي را كه بيست يا سي سال پيش دقيقي براي يكي از شاهان ساماني آغاز نهاده به پايان برد.در افسانه بودن اين داستان جاي هيچگونه شك و ترديدي نيست چرا كه فردوسي در اوايل سلطنت محمود بخش اعظم شاهنامه را به پايان رسانيده بود و سالها پيش از به دنيا آمدن محمود سرايش منظومه عظيم خود را آغاز كرده بود. 2- بعضي از منابع اين مبلغ را بيست هزار سكه نقره دانستهاند ولي ظاهرا شصت هزار درهم (سكه نقره) صحيحتر است. 3- نظامي عروضي سمرقندي در اين ارتباط چنين گفته است: (در سنه اربع عشره خمسمائه به نيشابور شنيدم از امير معزي كه او گفت از امير عبدالرزاق شنيدم به طوس كه گفت، وقتي محمود به هندوستان بود از آنجا بازگشته بود، و وي به غزنين نهاده مگر در راه او متمردي بود و حصاري استوار داشت و ديگر روز محمود را منزل بردر حصار او بود. پيش او رسولي بفرستاد كه فردا بايد كه پيش آيي و خدمتي بياري، و بارگاه ما را خدمت كني، و تشريف بپوشي و بازگردي. ديگر روز محمود بر نشست و خواجه بزرگ بر دست راست او همي راند، كه فرستاده بازگشته بود و پيش سلطان همي آمد. سلطان با خواجه گفت، چه جواب دادهباشد، خواجه اين بيت فردوسي را بخواند: اگر جز به كام من آيد جواب/ من و گرز و ميدان وافراسياب / محمود گفت: اين بيت كراست كه مردي از او همي زايد. گفت بيچاره ابوالقاسم فردوسي راست كه بيست و پنج سال رنج برد و چنان كتابي تمام كرد و هيچ ثمر نديد. محمود گفت سره كردي كه مرا از آن يادآوري. كه من از آن پشيمان شدهام. آن آزادمرد از من محروم ماند. به غزنين مرا ياد ده تا او را چيزي فرستم. خواجه چون به غزنين آمد بر محمود ياد كرد. سلطان گفت شصت هزار دينار ابوالقاسم فردوسي را بفرماي تا به نيل دهند و با شتر سلطاني به طوس برند و از او عذر خواهند. خواجه سالها بود تا در اين بند بود. آخر آن كار را چون زر بساخت و اشتر گسيل كرد و آن نيل به سلامت به شهر طبران رسيد. از دروازه رودبار اشتر در ميشد و جنازه فردوسي به دروازه رزان بيرون همي بردند. در آن حال مذكري بود در طبران، تعصب كرد و گفت: من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند، كه او را فضي بود. و هرچه مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت. درون دروازه باغي بود از آن فردوسي. او را در آن باغ دفن كردند. گويند از فردوسي دختري ماند سخت بزرگوار. صلت سلطان خواستند بدو سپارند قبول نكرد و گفت: بدان محتاج نيستم...) 4- گويند پس از آنكه شيخ ابوالقاسم گرگاني از نماز خواندن بر جنازه حكيم امتناع ورزيد در شب فردوسي را به خواب ديد كهدر بهشت مقامي بلند يافته است. از او پرسيد كه چگونه بدين مقام رسيدي؟ گفت به سبب اين بيت كه در آن از يكتايي خدايتعالي سخن گفتهام: جهان را بلندي و پستي تويي/ ندانم چهاي، هر چه هستي تويي / اگر چه در صحت اين داستان جاي شك و ترديد است ولي به هر صورت خود نمايانگر مقام والاي علمي و ديني سخنسراي بزرگ ايران زمين است.

همه خواب بودند.
شهر خواب بود،
شب نیز !
من بودم و
ابرهایی که نطفه ی باران را
مدام سقط می کردند !
"دلم" راست میگفت :
" بی تو،
گریستن هم
ممکن نیست ! "

و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداروي اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني عاشق.
- و فكر كن كه جه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم تيسم پوشيده ي نگاه گياه است.
و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست.
7- پس از اينكه مسافر از راه رسيد (سالك راه) در يك پاره ي شاعرانه مي گويد: «قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال» در پاره هاي ديگر از سخن خود به بيان دريافت هاي اشراقي- عرفاني خود درباره ي «عشق» مي پردازد و در مقام انساني تاريخي به شرح رمزوار زندگي و حيات در قالب يك سيب مي گويد: عشق آدمي را به گرمي سيب، مأنوس مي كند. اما اين همه ي حرف سالك نيست، در ادامه مي افزايد مقوله ي عشق با غم و اندوه، هميشه همراه است و مگر مي شود آنها را از يكديگر جدا كرد؟! دوباره يادآور شويم در عرفان اتحاد انسان و حقيقت- عاشق و معشوق ممكن نيست و چون سالك راه عرفان، اين موضوع را ميداند به «اندوه عشق» دچار مي شود. سعدي مي گويد:
هر شبنم با غم هجران تو سر بر بالين
روزي ار با تو نشد دست مرا در آغوش
بنابر اين «غم» پاره ي جدايي ناپذير عشق است و عاشق نيز با غم آن، خوش است و به پرواز در مي آيد:
گفتم به جز غم، چه هنر دارد عشق؟
گفت اي خواجه ي عاقل، هنري بهتر از اين؟
8- اما ميزبان كه انگار با اين حرف آشنايي زيادي ندارد، مي پرسد: كيميا؟ نوشداروي اندوه؟ يعني منظورت را نفهميدم و مسافر اينگونه پاسخ مي دهد كه عشق و معرفت، اگر چه همراه با اندوه است اما براي سالك راه نوشدارويي است كه كالبد مرده اش را جاني تازه مي دهد. به گمان من براي بيان اين حس و دريافت عارفانه، بيت هاي زير از سعدي بزرگ، شاهد و گواه خوبي است:
زهر اگر در مذاق من ریزی با تو همچون شکر بشاید خورد
غلام آن سبك روحم كه با من سر گران دارد جوابش تلخ و پنداري شكر زير زبان دارد
9- سرانجام شب فرا مي رسد و پس از روشن كردن چراغ، چاي مي خورند شايد سهراب مي خواهد با آوردن جمله هاي مربوط به آن، بعد رمزي و واقعي را به يكديگر گره بزند و سير آفاق و انفس را كامل نمايد.
ميزبان مي پرسد: چرا دلتنگ و ناراحتي؟ ناراحتي تو به خاطر تنهايي است. شايد هم به رنگ هاي سر راه (جهان كثرت) مي انديشي.
توضيح اينكه آدمي به دليل دور شدن از جهان وحدت روح و تن، اندوهناك است، زيرا در آن جهان، حقيقت حيات، لبخند گياه، جان سنگ و صداي نفس باغچه را، هم مي ديده است و هم مي شنيده است.
سيروس شيما اين پاره ي شعر را به گونه اي ديگر، دريافته است و مي گويد: فكر مي كنم دلت براي نقاشي تنگ شده است.
به ديد نگارنده اين برداشت نادرست است و با پوزش از ايشان مي افزايم كه در اينجا مراد از "رنگ ها" دنيا و جهان كثرت و نقطه ي روبروي "جهان وحدت" است (جهان اونوس موندوس = (unus mudus world و نه نقاشي و ارتباط دادن آن به نقاش بودن شاعر.
10- مسافر، توضيح و پاسخ ميدهد. مي گويد: راست مي گويي، گم شدن در ميان رنگ ها چقدر غريب و بد است! چه دشوار است كه يك ماهي كوچك با توان و انديشه ي ناتوانش بخواهد از كار دريا سر در بياورد.
توضيح اينكه "ماهي" رمز وجود روحاني و استعاره از سالك راه و "دريا" رمزي از حقيقت و معنويت و خداست، حقيقتي كرانه ناپيدا. ميزبان پس از شنيدن اين حرف ها مي گويد: حتي در لبخند و تبسم گياه نيز "غم" نهفته است و غم اشاره محوي به رد و راه جهان وحدت است.
اومدم...
شروع کردم...
هفتم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و هفت!
تولدم مبارک! ![]()