تبليغاتX
ساعتی با شعر من
اشعار برگزیده و زیبا
سلام!

قبل از این که شعر رو بخونید باید یه کم در مورد قالب شعر توضیح بدم

من این شعر رو به قصد نیمایی شروع کردم ولی نمی دونم چرا هنوز درگیر مثنوی هستم!

به صورتی که خواهید خوند شعرم در آخر کار تبدیل به یه مثنوی میشه

منتظر نظرای خوبتون در مورد شعر ، قالب شعر و چگونگی حل مشکل من هستم!

 و تو را بوسیدم...

و لب هایم را،

                     بر لبانت دیدم...

و تو را سخت به آغوش فشردم

گویی،

ضربان دل خود را به نوای تو سپردم!

عشق و هوس و ترس در آنگاه درآمیخت

انگار که اشکی ز سر شوق فرو ریخت

مهتاب به ناگاه از این صحنه بر آشفت

در پرده ی شب خفت

گویا که ز لب های تو یک بوسه طلب داشت

سرخی تن خور به لب داشت

شب نیز از این بوسه ی ما تاب نیاورد

یک لحظه به چشم من و تو خواب نیاورد

لب های تو طعم خوش مستی به لبم داد

آغوش تو گرمای عجیبی به شبم داد

ناگه ز پس حادثه خورشید خروشید

شب بر تن خود پیرهن صبح بپوشید

اما نگهت بر هوسم چیر نمی شد

لب های من از طعم لبت سیر نمی شد...!

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:11  توسط علی   | 

سلام خدمت تمام دوستان عزیز

از این که منو خجالت داده بودید و نظر داده بودید ممنون

مخصوصا از آقا هومن و فائزه جان که شعر ایثار رو نقد فنی کرده بودند

باید خدمت تمام دوستان عرض کنم که بعضی از شعر هایی که پست می کنم واسه خیلی وقت پیشه

به همین دلیل شاید از لحاظ مفهوم یا وزن و یا قافیه و یا ... مشکل داشته باشند

از این به بعد به سفارش فائزه خانوم تاریخ سرودن شعر ها رو واستون می ذارم

ممنون می شم که تمام این مشکلات رو بازگو کنید که به شدت در پیشرفت من تاثیر گذار هستند.

از علیرضا هم ممنون که یه شعر قشنگ رو جواب شعر مذکور سرود که واستون پست می کنم:

کاش من برگ بودم تو بهار

کاش می آموختم

زمزمه ی آشنای چنار!

کاش ترانه میشدم بر رخ یار

بر سرای خانه پر میگرفت عطر بهار

کاش، ای کاش ها پر میگشودند اینبار

اما نه از آه! بلکه از سکوت قرار!

علیرضا جان تو اگه شاعر بودی چی می گفتی؟

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:14  توسط علی   | 

 

صبح شد!

پنجره را باز، گشودم.

آسمان آبي خود را به دريا بخشيد،

دريا نيز!

آنگاه طلوعي ز پس كوه،

آبي به طلايي گرويده ست!

سبز درختي پشت پرچين من است،

سبزي آن در آب!

اين همه عشق، در يك قاب!

آسمان، درخت، خورشيد، و حتي دريا

رنگ خود را هيچ نفروشند به هم.

كاش من نيز درختي بودم!

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1386ساعت 16:51  توسط علی   | 

 

اي شط پر شوكت هرچه زيبايي پاك!

اي شط زيباي پر شوكت من!

اي رفته تا دوردستان!

آن جا بگو تا كدامين ستاره ست

روشن ترين همنشين شب غربت تو،

اي همنشين قديم شب غربت من!

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1386ساعت 16:39  توسط علی   | 

اتفاق مهم و خوب دوم عروسي خواهرم است!

خواهري كه هميشه؛

تو همه ي خوشي ها و نا خوشي ها،

تو همه ي زيبايي ها و زشتي هاي زندگي با من همراه بود و يه لحظه منو تنها، رها نكرد.

گرچه نبودش سخته ولي براش آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم در آغوش كسي كه علاقه داره آروم بگيره.

خواهرم براي كارت عروسيش از من خواست كه متني رو بنويسم، و من هم با تمام احساسي كه داشتم گفتم تا يادگاري ماند از اين بي بقاي خاك!

 

عشق،

صداي تق تق گام شماست

                   در ميان كوچه هاي بي كسي؛

كوچه هاي بي شما، تنها ترينند!

 

آسمان آبي ديدگانمان را، آماده براي فرود قدم هاي سبزتان كرديم؛ كه چون آفتابي سرخ در زندگيمان بدرخشيد.

كهكشان ما را بي ستاره مگذاريد...!

 

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط علی   | 

اولين اتفاق خوب تولد كسي بود كه كمك خيلي زيادي به من كرد و حق خواهري به گردنم داره.

اونم كسي نيست به جز فائزه خانوم گل!

من كه تو زندگي چيزي جز شعر ندارم؛

به همين خاطر شعري رو كه روزي به خاطر تولد عزيز ترين كسم سروده بودم تقديمش مي كنم.

فائزه جان،

تولدت مبارك!

در وجودم از هزاران يادبود

روز ميلادت چو مهري مي نمود

جشن رستاخيز تو پاينده باد

جاري و سرزنده باشي همچو رود

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1386ساعت 12:6  توسط علی   | 

 

سلام!

عيد همتون مبارك.

اميدوارم كه سال خوبي رو پشت سر گذاشته باشيد و سال بهتري  پيش روتون باشه.

امسال با 2 اتفاق خوب براي من شروع شد كه تو دوتا پست بعدي بهتون ميگم.

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1386ساعت 11:49  توسط علی   |