امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید
می خواستم بپرسم "لحظه ی سال تحویل کجایید؟"
شاید یه عده پیش خانواده تو خونه
یه عده هم تو خونه ی بزرگ فامیل،پدر بزرگ و مادر بزرگ
بعضی هام سر کار
بعضی هام مثل من دلشون رو می سپارن به صاحب دلها
یادش به خیر پارسال لحظه سال تحویل جمکران بودم
چه حالی داشت
هیچ کس آروم نداش
دلمون شده بود سفره هفت سین و درد و دلامون سیب و سماق و سمنو
سر سفرمون ماهی نبود، اونم تو تنگ
به جاش یه پرنده بود که مثل دیوونه ها، رها، بی قرار، فقط بال می زد و بال میزد وبال میزد!
غرق مرواریدای پاک بودیم که ...
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
دیگه هیچی نفهمیدم
سیل اشک بود و موج شوق!

امسالم اگه بطلبه می خوام برم
شمام اگه برنامه ای ندارید دلتون رو بزنید به دریا
نه، بزنید به آسمون
التماس دعا!
کاميار نيک انجام
|
|
آفتاب: دربارهی پيدايش نوروز و رسوم پيوسته به آن آراء و ديدگاههای گوناگونی وجود دارد. در اين ميان آگاهی از آداب و عقايد پيروان آيين زرتشت در رفع ابهامها و دگرانديشیها بسيار سودبخش خواهد بود. به همين منظور شورای نويسندگان مجلهی آفتاب از آقای کاميار نيک انجام درخواست کرد که از ديدگاه زرتشتيان پيشينهی نوروز و آداب پيوسته به آن از قبيل سفرهی هفتسين و سيزدهبهدر را بررسی کنند که ايشان بزرگوارانه به اين دعوت پاسخ گفتند. آنچه میخوانيم حاصل قلم ايشان است.
*****
در مورد پيدايش نوروز و تاريخ اوليهی آن اطلاعات دقيقی در دسترس نيست و در اوستا نيز به مبنای پيدايش آن اشاره نشده و فقط اجرای مراسم نوروز مقدس بوده و توصيه شده است. در مورد پيدايش نوروز چندين روايت نقل شده است که ما فقط اين روايات را نقل قول میکنيم.
بعضی بر اين عقيده هستند که تغييرات آب و هوا و گردش فصول سال باعث پيدايش نوروز شده و بعضی آن را يک جشن ملی میدانند و بعضی آنرا مذهبی پنداشتهاند. روايت معروفی هست که روز اول فروردين را جمشيد شاه پيشدادی مبنای سال نو و جشن نوروز قرار داد و روايت ديگری هست که کيا خسرو (کيخسرو) پسر پرويز (يا به روايت شاهنامه فرزند کاووس) در اين روز به سلطنت رسيد. در اوستای باقیمانده از عهد ساسانی اشارهای به تاريخچهی پيدايش نوروز نشده است. بر اساس بعضی روايات، شاهان هخامنشی در قصرهايشان مینشستند و هدايای باارزشی را از نمايندگان استانهای مختلف دريافت میکردند. در صبح نوروز شاه لباس مزّين و زيبا میپوشيد و شخصی مشهور به خوشقدم (کسی که قدمش مبارک است) به حضور شاه رفته و بعد موبد موبدان همراه با يک فنجان طلايی و حلقه و سکه، يک شمشير و يک تيرکمان، جوهر و يک پَرِ بزرگ (قلم آن روز برای نوشتن) و گُل به حضور شاه رفته دعای مخصوص میخواند. سران بزرگ دولتی پُشت سر موبد وارد میشدند و هدايا را به شاه تقديم میکردند. شاه هدايای باارزش را به خزانه میفرستاد و بقيه را بين مردم تقسيم میکرد.
٢٥ روز قبل از نوروز ١٢ ستون گِلی در محوطهی تالار ساخته میشد و ١٢ نوع گياه در بالای ستونها کاشته میشد. گياهان مختلفی که میکاشتند عبارت بودند از: گندم، جو، عدس، برنج و ... در روز ٦ فروردين گياهان تازه روييده را چيده، روی کف تالار پهن میکردند و تا ١٦ فروردين جمع نمیکردند. در زمان ساسانيان نوروز ٢١ روز بوده و روز نوزدهم جشن نوروز بزرگ بوده است.
امروزه ٦ فروردين را زرتشتيان به نام نوروز بزرگ میشناسند و به مناسبت تولد زرتشت جشن میگيرند. درست کردن آتش يک رسم عمومی ديگر بوده که در شب نوروز انجام میشده است. آتش به عنوان تميزکننده و خالصکنندهی هوا و قبلهگاه زرتشتيان همواره مورد احترام است و هر جا که نور است قبلهگاه زرتشتيان است. در روز اول فروردين زرتشتيان به روی هم آب میپاشيدند و به يکديگر نقل و شيرينی میدادند.
در ايران باستان، تاجگذاری پادشاهان به عنوان شروع تقويم در نظر گرفته میشد و سالهای بعد با توجه به آن مبداء نامگذاری میشده مثلا میگفتند ماه دوم از سال هفتم سلطنت داريوش. در زمان ساسانيان تقويم نسبت به زمان هخامنشيان تغيير میکند. در مورد چگونگی محاسبهی تاريخ و تقويم پيش از هخامنشيان اطلاع زيادی در دسترس نيست. اما بعد از هخامنشيان ٢ تقويم بوجود آمد:
١. اولين تقويم در کتيبههای پرسپوليس يافته شد که شامل ١٢ ماه بود که ظاهراً در ماه پاييز شروع میشد و تقويم خورشيدی ناميده میشد که شامل سالهای کبيسه است.
٢. تقويم دوم، تقويم اوستايی بود که مبنای تقويم فرهنگ ايرانی است. در ايران باستان ماه به ٣٠ روز تقسيم شده بود که هر روز ماه اسم خاصی داشت. در تقويم اوستايی سال از ٣٦٥ روز تشکيل میشود که از ١٢ ماه سی روزه تشکيل شده و ٥ روز باقيمانده به نام " پنجه" معروفاند. در ابتدا آنها سال کبيسه را در نظر نمیگرفتند و هر سال نوروز تغيير میکرد و بعدها سال کبيسه را در نظر گرفتند.
بر اساس باور زرتشتيان، هر سال ماه فروردين همراه با ارواه فَروَشی که در آخرين ١٠ روز سال به دنيای مادی میآيند، باز میگردد. بنابراين زرتشتيان اين ١٠ روز آخر را به افتخار ارواح گذشتگان خود و شادی روح آنها گرامی میدارند. سنت بعضی از زرتشتيان که قبل از نوروز است به قبرستان میروند میتواند بر همين باور استوار باشد.
تاريخچهی هفت سين
|
|
در دوران ساسانی ظرفهای زيبای چينی از چين وارد ايران شد و به همين دليل چينی نام گرفت. برای تفاوت گذاشتن بين ظرفهای چينی و فلزی، آنهايی که ساخت فلز بودند سينی ناميده شدند و آنها که از کايولين ساخته شده بودند چينی نام گرفتند. عدد هفت از هفت امشاسپند در دين زرتشتی (اورمزد، وهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندامذ، خورداد و اَمُرداد) گرفته شده و به نام هفت امشاسپند، هفت سينی يا بشقاب چينی را از قند و شکر و شيرينی پر میکردند و بر سر سفره میگذاشتند.
زرتشتيان در سفرهی هفت سين آينه را در مقابل شمع روشن قرار میدهند تا روشنايی بيشتر شود که نشانهی احترام به آتش است. تخم مرغ نمايانگر زاد و ولد و زايش است که هميشه در سر سفره وجود داشته است. سير به عنوان دارو و مادهای برای گندزدايی و پاکيزگی، سکه به نماد سرمايه و ثروت، سنبل گُلی که عطرش نغمهی آمدن بهار میدهد و سبزه به نماد تولدی دوباره و شروع زندگی هميشه بر سر سفره بوده و بعضی از زرتشتيان سه قاب سبزه به نماد انديشهی نيک، گفتار نيک و کردار نيک در سفره قرار میدهند. از ديگر چيزهايی که بر سر سفرهی ايرانيان بوده نان به نماد فراوانی، شير تازه به نشان غذای نوزادی که تازه متولد شده و شمعدان که شمعها را به احترام آتش روشن میکردند میتوان نام برد.
ماهی، سيب، سنجد و سمنو همگی سَمبلهای باروری و زايش هسنتد که برای زرتشتيان بسيار مهم و مقدس بودهاند.

عيد نوروز است، بايد زد به گزها گازها
بعد هم، بايد روان شد سوي دندان سازها
شادباش است و مبارك باد و تبريك و درود
آنچه بيني در سخن هاي سخن پردازها
رفت و روب آغاز گرديده ست و رونق يافته ست
كار پاروها و جاروها و خاك اندازها
بزم ها برپا شود، وز هر طرف گردد بلند
نغمه ها، فرياد ها، آهنگ ها، آوازها
با لباس سبز رنگ خود، به فرمان بهار
سروها در باغ صف بندند چون سربازها
مطربان را، بار ديگر، بر سر كار آورند
عودها و ضرب ها، سنتورها و سازها
بس كه اهل شهر شيريني به جاي نان خورند
لطمه ها بينند، از قنادها، خبازها
ناز هر شيرين لبي را مي توان ديدن، ولي
كي توان ديدن ز شيريني فروشان نازها؟!
مشتري ها در كمند كاسبان زيرك اند
چون كبوترها اسير پنجه ي شهبازها
مي شود روشن كه مخصوصا در اين ايام عيد
دزدها دارند بين كاسبان انبازها
بدترين جنس است و، دكاندار با قيد قسم
با تو گويد كاين ز اعلاهاست يا ممتازها
واي بر آنكس كه بهر جامه ي نو رو كند
بر در بوتيك ها، خياط ها، بزازها
هر فقيري مي كند با قرض خود را نو نوار
جمله مي كوشند تا در پرده ماند رازها
عيد نوروز شكم خواران عزاي واقعي است
از براي مرغ ها و كبك ها و غازها
(ابوالقاسم حالت)
چهار شنبه سوري هم گذشت...
چي موند به جز يه عده موجود كه از شدت سوختگي ديگه نمي شه اسم انسان رو روشون گذاشت!
چي داره سر مليتمون مياد...؟
چي داره سر عقايدمون مياد...؟
چي داره سر آداب و رسوممون مياد...؟
به كجا داريم ميريم...؟
بس نيست؟
جهالت تا كي؟
به خدمون بيايم!
"به خود آييم و بخواهيم كه انسان باشيم"


دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه ي نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.»
نگاه مسافر به روي زمين افتاد:
«چه سيب هاي قشنگي!
حيات نشئه ي تنهايي است.»
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال...
شرح:
4- مسافر «سالك راه در عرفان» دلش گرفته است و به دليل اندوه و قبض روحي خود مي گويد: "هيچ چيز اين اطراف يعني «جهان خالي از حقيقت» از ذهن و خيال من دور نمي شود. دنيا آنقدر به من هجومآورده است و چنان به آن مشغول شده ام كه گمان مي كنم دره ي ميان من و حقيقت بودن، پر نمي شود." در انديشه ي عرفا از آنجا كه حجاب، پرده و حايل، ميان عاشق و معشوق قرار دارد، بنابر اين «سالك و عارف» دچار اندوه مي شود. پس بايد براي رسيدن به حقيقت و معشوق، خويش را از ابتدا از «بند خود» «تعلقات اين سويي» به قول تاگور «جيفه هاي ناچيز روزگار» و جهان موهوم يا «مايا» رها نمايد.
حافظ مي گويد:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
جهان به دليل مشغوليات آن، جاي دل بستن پايدار نيست. گذرگاه عبور و رسيدن به آن سوي برتر است و اگر ساده باشي به ظواهر و ارباب بي مروت آن، دل خوش خواهي كرد.
بر در ارباب بي مروت دنيا چند نشيني كه خواجه، كي ز در آيد؟!
در پاره اي از شعر كه آن را با هم، مرور مي كنيم و مي خوانيم، مراد از تركيب «صداقت حرف» بو و رايحه ي رد و بدل شده ميان برگ هاي گل شب بوست كه سالك را نمي تواند از هجوم خالي اطراف يا "جهان ماده" رها كند.
5- ناگهان مسافر از خود و درون خويش بيرون مي آيد و به ميزبان كه ميوه ها را روي ميز گذاشته است مي گويد: چه سيب هاي قشنگي!
و اين موضوع مهمي است كه مسافر در سكوت و گفتگوي دروني خود به آن رسيده است. به نظر من سهراب مي خواهد بگويد درك سيب يعني زندگي و حيات، در سكوت يا «مراقبه» و انديشه ي ژرف به دست مي آيد، چون مي گويد :«حيات نشئه ي تنهايي است»
اما چه رابطه اي ميان «سيب» و «زندگي» وجود دارد؟ اصولا در شعر امروز و به ويژه در آثار و اشعار سپهري، سيب به دليل گرد و كروي بودن نماد كليت – آرزوهاي انساني و گاه، معرفت و آگاهي است. در جايي ديگر گفته است:
... آري، آري، تا شقايق هست
ايمان هست
سيب هست
زندگي بايد كرد...
6- ميزبان پس شنيدن سخن مسافر از راه رسيده، مي پرسد: قشنگ يعني چه؟ و پاسخ مي شنود: قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال حيات، يعني عاشقانه نگريستن و ديگر هيچ.
در انديشه ي عرفاني او حس زيبايي، برآيند چگونه ديدن آدمي و تعبير عاشقانه ي اشياست. مهم اين است كه ما چگونه و با چه حسي به پيرامون خود بنگريم! به گفته ي حضرت مولاناي عشق، اگر بر ديدگانت شيشه ي كبود بگذاري، جز كبودي و سياهي اشيا، چيزي نخواهي ديد
پيش چشمت داشتي شيشه ي كبود زان سبب دنيا كبودت مي نمود

تك به تك با تو شدم تا بچشم شهد لبت
حيف شد، داور چشمان تو آفسايد گرفت!
باید امشب
چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم
دور ها آوایی ست که مرا می خواند ...

رفت...
به همین سادگی
کی باور می کرد؟
دیروز وقتی از دفتر شرکت رفتم خونه از در که وارد شدم چهرش رو تو تلویزیون دیدم.
زیر عکسش نوشته بود "میم مثل ملا قلی پور"
فکر کردم به خاطر فیلم "میم مثل مادر" قراره بهش جایزه بدن
ولی تیتر بعدی رو که دیدم خشکم زد:
"میم مثل مرگ"
ملا قلی پور رفت ولی یادش تو خاطر تمام جبهه رفته ها، تمام شهید داده ها، تمام ... و تمام مادر ها
زنده است...
من اصلا عادت ندارم در مورد شخص شعر بگم
ولی امروز صبح جوری حالم بد بود که طاقت نیاوردم و اشک و شعر با هم درآمیخت
حاصل چیزی شد که می بینید
امیدوارم تونسته باشم نیم قطره ای از دریای وجودش رو به نمایش بذارم:
بزرگ بود!
به وسعت تمام دريا ها
به وسعت تمام رؤيا ها
از جنس سبز درخت بود
و رؤياي جاودان حقيقت را يدك مي كشيد!
بر لبانش عشق بوسه مي زد
و در گلويش جز صداي شكستن نبود
و قلبش
چون دريايي كه در تنگي بريزند
بي قرار بود!
از نسل پاك بهار بود!
و اكنون
به رؤياي جاودان خود پيوست،
به درياي بي كرانه ي عشق!
و ما را ميان حسرت و خويش
غوطه ور ساخت!
من قصد دارم از این دفعه نقد شعر مسافر رو از استاد عزیزم استاد لطیفی براتون آپ کنم
هر دفعه چند پاره براتون میذارم
امیدوارم استفاده کنید:

مقدمه:
راستش را بخواهيد، شعر سهراب سپهري در عين سادگي زباني، به دليل نوع جهان بيني و سامانه و ترمينولوژي ويژه ي خود، شعري آسان ياب نيست.ازهمين روي براي فهم گزاره هاي او، بايد دستگاه فكري اين شاعر را دريافت.يادمان باشد او نقاشي مي كرد، تأثير هنر نقاشي يعني «هنر نشان دادن» هم در مجموعه ي منثور اتاق آبي كه حاصل ديده ها و شنيده ها و دريافت هاي اوست ديده مي شود و هم در، شعر او، به گفته ي غربي ها زبانش در شعر و نثر «فيگوراتيو»(Figurative) يعني نمايشي و تصويري است. اين ويژگي در شعر بلند «مسافر» بسيار آشكار است، شاعر علاوه بر بهره گيري از بيان تصويري- نمايشي، به جاي گفتن محض و ور رفتن با واژگان، وزن روايي مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن را كه به گفتگوي معمولي و عادي نزديك است، برگزيده است. بنا به گفته ي "تي اس اليوت" «وقتي موسيقي شعر برخاسته از گفتگوهاي مردم عصر خود باشد، ريتم و موسيقي همان عصر را پژواك خواهد داد.»
با همين يادآوري آغازين و به دليل سهولت كار، با آوردن اصل شعر مسافر و شماره بندي پاره هاي آن، گام به گام، تا پايان شعر، روان و جاري مي شويم.
شعر:
دم غروب، ميان حضور خسته ي اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز، هياهوي چند ميوه ي نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن، ذهن سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
«چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
«دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
شرح:
1- هنگام غروب است و اشيا در عبور از ثانيه ها و دقيقه هاي زمان، خسته به نظر مي رسند. در متن اين حضور خسته، كسي با نگاه به ساعت، منتظر آمدن ميهمان خويش است تا از راه برسد (سالك راه). توضيح اينكه "زمان" و "وقت" كميتي است روان و جاري كه اجزاي آن يكي- يكي سرد و خسنه شده جاي خود را به اجزاي سيال و پرشتاب بعد از خود مي دهند (زمان مبتني بر كميت يا زمان نجومي). در روي ميز هياهوي چند ميوه ي نوبر به سوي مرگ، جاري است. در انديشه ي عرفاني شاعر، همه ي اشيا و ذرات از جاندار و بي جان، هشيار و آگاه اند. به نظر او، صداي نفس باغچه را مي توان شنيد، الاغ آنقدر آگاه است كه علف را مي تواند بفهمد، از همين روي ميوه هاي روي ميز نيز مي دانند كه با آمدن ميهمان از راه رسيده، خورده خواهند شد. مولوي ارجمند فرموده است:
جمله ي ذرات عالم در نهان
با تو مي گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خاموشيم
2- به باغچه آب داده اند و فرشي را كنار آن انداخته اند، باد كه مي آيد بوي خوش و دل انگيز گل ها و گياهان به سوي فرش فراغتي كه اصل زندگي است، جاري مي شود (زنده بودن حاشيه است) وقتي نگاه و ذهن ميزبان، متوجه سطح روشن برگ ها و گل ها مي شود، حس خوشايندي پيدا مي كند، مثل آن كه ذهن با بادبزن صورت خود را خنك مي كند.
3- سرانجام مسافر از اتوبوس پياده شد و پايش را در خيابان شهر غربت گذاشت. كوچه و خيابان رمز اجتماع و زندگي است. شايد سهراب مي خواهد بگويد: گاه آدم در ميان آدم ها غريب و تنهاست (آدم، اينجا ... تنهاست ...) به همين خاطر مسافر به جاي خيابان، متوجه آسمان مي شود. به نظر مي رسد كه "غروب بود" زايد و حشو باشد (به نظر من) در حاليكه صداي هوش گياهان به گوش عارف و مسافر ژر انديش مي رسد، روي صندلي راحتي كنار چمن مي نشيند. مسافر با خود مي گويد: دلم گرفته است و در تمام طول راه به "حقيقت اشيا و ذرات كائنات" فكر مي كردم، به رنگ دامنه هاي سرسبز سر راه، به خطوط جاده، به دره ها، به اسب سپيد پاك، به دورافتادگي و غربت قريه هاي سر راه، به رنگ هاي متنوع لباس روستاييان و بعد به تونل هايي كه مرا تا عمق كوه ها مي برند. در انديشه ي عرفاني شاعر رسيدن به عمق و ژرفناي حقيقت براي ذهن محدود و كيميا جوي آدمي غير ممكن است و هميشه ميان نگرنده و نگريسته، فاصله اي است (رب ارني، لن تراني = پروردگارا خود را به من بنما، مرا هرگز نمي بيني. قرآن مجيد)
بنابر اين همان بهتر كه به قول مولانا در انديشه ي رسيدن به ژرفاي دريا نباشيم و فقط آن را بچشيم:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي، بايد چشيد
به قول او آدمي، مانند پشه اي است و پشه كي داند كه اين باغ از كي است؟!
نمي دانم نماد اسب در ذهن سپهري بوده است يا نه. به هر حال بايد اشاره نمايم اسب يا در واسپا، در ادبيات و ادب ودايي تجلي و تجسم جهان مادي است. در يكي از متن هاي كتاب"اتاق آبي" از معلم نقاشي خود حرف مي زند و مي گويد: در كشيدن اسب حرفي به كارش بود و مرا حديثي از اسب پردازي معلم در ياد است...
در ادبيات امروز، بخش هاي معني شده را، يك گفتگوي دروني (interior monologue) يعني گفتگوي ميهمان با درون يا مسافر ديگري در وجود خويش، مي نامند و چون به بيان مشغوليات ذهني مي پردازد بر لايه هاي ذهني پيش از گفتار تكيه مي شود و ما آن را در محدوده ي شيوه ي جريان سيال ذهن، قرار مي دهيم (stream of consciousness).

بگذار در تلاطم امواج خروشان غربت غرق گردم.
بگذار در مرداب بي انتهاي شك فرو روم.
نه، دست مرا نگير!
بگذار سرود غم، مرا افسرده تر سازد.
من صداي سنگين سم هاي اسب مرگ را مي شنوم
هنگامي كه دنبال مي كند مرا!
من وجود ترس را در جاي جاي خانه ي وجود حس مي كنم،
و زوال خورشيد اميد را
وقتي كه از سه تيغ كوه حسرت
به آرامي غروب مي كند.
من با صداي خش خش برگ ها در فصل ظلمت آشنايم
و مي شناسم هق هق تنهايي را
وقتي از كوچه ي غربت مي گذرد!
چندي ست كه كشتي غصه و غم
در بندر چشمانم پهلو گرفته است؛
اي ناخداي كشتي غصه، كجايي؟
قهرمان اول قصه، كجايي؟
آه سرود روشن فردا، كجايي؟
وقت است بيايي ...!
امروز واستون یه چیستان گذاشتم که در قالب یه رباعی از عوفی است
هر کس جوابشو می دونه بگه که یه جایزه ی خوب از طرف من داره
جایزه : بعدا می گم!![]()
![]()
حوضي ست در او آب خوش و آسوده
در حوض يكي كشتي قير اندوده
كشتي راني در او به رنگ دوده
بر جاي نشسته و جهان پيموده
لذت ببرید

به تن حادثه سوگند
تو چشام اشكي نمونده
به تنم جز يه تحرك
ديگه آثاري نمونده
به لباي بسته ي تو جون مي دم تا آخر عمر
تا كه بلكه اتفاقي بشه يه شروع ديگه
من كه خسته رو زمينو آسمون خسته تر از من
چرا حتي نم نم عشق منو از خودش مي رونه؟!
من كه كم توقع بودم روي پستي و بلندي
چرا حتي يه پرنده پرهاشو يه لحظه ي كم
واسه پر كشيدن من
روي آسمون خسته ...
غرض نمي ده ...؟!
مگه من چه كرده بودم توي اين دنياي وحشي
من كه جز تبسم سرد، غير يه خيال واهي
به يه دنيا دل نبستم!
مگه تو خيال سبزم واسه اون بالي نساختم
پس چرا موقع موعود، پرهامو زدن شكستن
من ديگه بالي ندارم، من ديگه نفس ندارم
من براي پر كشيدن ديگه پروازي ندارم!
اما نه ... نه ...
من مي خوام خسته ي خسته كارمو از نو بگيرم
من كه جز پريدن و اوج ديگه آرزو ندارم
پس چرا آروم بگيرم؟!
پس چرا آروم بگيرم؟!
من مي خوام كه از دوباره سر و ساموني بگيرم
من مي خوام كه از ترانه ام، پر پروازو بگيرم
من مي خوام كه از ترانه ام، پر پروازو بگيرم
پر پروازو بگيرم...!
این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود نتونستم آپ کنم
معذرت
امروز براتون وبلاگی رو لینک کردم که شهرت جهانی داره
اگه تو گوگل موسیقی(مخصوصا موسیقی های اصیل) سرچ کنید یکی از سایت هایی که معرفی میکنه همین سایته که توسط دوتا از بهترین دوستام آپ میشه
اگه طالب موسیقی متن فیلمی هستید یا دنبال موسیقی های کلاسیک می گردید یا ... یه سری بهش بزنید
ضرر نمی کنید

در لحظه هاي با تو،
مرگ انتظارم مي کشد؛
در لحظه هاي بي تو،
من انتظار مرگ را !
منم براتون آپ می کنم
امیدوارم همواره اهورمزدا یاری دهنده ی ما باشد!

اي آدميزاد, هر که باشي و از هر کجا که بيايي, و از آن هر زمان که باشي, زيرا مي دانم که خواهي آمد, من کورشم, که براي پارسيان اين کشور پهناور را ساختهام، پس به اين مشت خاک, که تن مرا پوشانده، رشک مبر هرکس که آهنگ ويراني آرامگاه مرا کند, اهورا مزدا او را نابود کند...
فقط می گم بلور سرد:

اشكاي من مثل بلوري سرده
كه از سر دوري و زجر و درده
مرواريد درياي شور غصه ست
قصه ي مرداب سياهي مرده ست
اشكام مثل شبنم روي برگه
مثل حلاوت غريب مرگه
شوق نگاهي تو دل كويره
كه داره تو حسرت تو مي ميره
دليل باروناي سرد و شومه
مثل همون جغدي كه روي بومه
هق هق من ناله ي درد عشقه
شكستن غرور مرد عشقه
گريه ي من از يه دل شكسته ست
اسير اين ديو پليد قصه ست
شعر فراق و دوري و عذابه
سرد و تهي، مثل يه جور سرابه
جشن و سرور غربت چشامه
لرزش و افتادگي صدامه
آرزوي نهفته ي قلبمه
حرف نگفته ي هزار دردمه
گريه ي من عشق بدون چاره ست
بوي اقاقياي پاره پاره ست
اشكاي من فروغ ديده ي من
قصه ي غصه اي تو سينه ي من
درد من از جفاي اين زمونه ست
دل من از دوري تو ديوونه ست
هواي باغ چشم من ز دوري
ابريه و ز دل فتاده شوري
بهار عمر من كجا سفر كرد؟
دل تو هم از عشق من حذر كرد
خلاصه من ز عشق تو شكستم
بند اسارتو ز دل گسستم
خدا كنه تو هم يه روز مثل من
درد غمو حس كني با دل، نه تن
اینم یه شعر درباره ی کچل ها از وحشی یزدی که خود کچل بود:

نشستم دوش در كنجي كه سازم
سر كل را به زير فوطه پنهان
در آن ساعت حكيمي در گذر بود
مرا چون ديد زين سان گشت خندان
پريشان حال بودم من در آن وقت
ز فعل او شدم از سر پريشان
به من گفتا كه دارويي مرا هست
كزآن دارو سر كل راست درمان
بيا تا بر سرت پاشم كه رويد
ترا مو بر سر از خاصيت آن
كشيدم از جگر آهي و گفتم
مگر نشنيده اي حرف بزرگان:
«زمين شوره سنبل بر نيارد