این یکی از آن هاست به نام هوس (هم آغوشی) که تقدیمتون میکنم و امیدوارم لذت ببرید
ولی خدا وکیلی نظر بدید

عاقبت بر روي لب هاي ترم
بوسه هايت رنگ خشكي مي زنند
دست هاي نانجيبت گرد من
تار هاي سرد خلوت مي تنند
هر دومان پيچيده در آغوش هم
پيچ گردابي سراسر از هوس
گر به سمت ساحلي رانم به پيش
بوسه هايت مي كشندم باز پس
قلب هامان فارغ از طوفان غم
لحظه هامان خالي از رسوايي است
فكر هايت همچو آتش سرخ سرخ
حرف هايت همچو دريا آبي است
"عشق را بي عشقبازي عشق نيست!
پس بيا اين عشق را قسمت كنيم"
گفتي و، من زير لب گفتم به خود:
«يا به هم بايد كمي عادت كنيم!»
تاختي بر ذره هايم سايه وار
ذره هايم اوج لذت را چشيد
بوسه هايت غرق در بحر هوس
شيره ي معصوم جانم را كشيد
ناگهان با صورتي خيس از عرق
خويش را در بستر خود يافتم
واي بر من! در دل خوابي عجيب
سايه هايي از توهم بافتم!

بسيار شعر هاي مرا
_آب جويبار
با خويش برده است
آن شعر ها كه از سر خشم آفريده ام
و جز من و نسيم
_كس آن را نخوانده است
آن شعر هاي حاصل خشم و خروش را
وقتي سروده ام
كز شدت غرور تو بي تاب مي شدم
آن شعر ها اگر به دست تو مي افتاد
از شرم پيش چشم تو من
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم!
اینم یه شعر به زبان انگلیسی از خودم

Since you have left here
I have felt so sad, dear
Stop bothering me, please
Stay beside me, near
If you leave me alone
I can't live and fear
Don't tell me "I'm so busy"
Stop teasing my ear
We have to stay together
Stop gathering your gear
I know you love me honey
So please finish the jeer
Don't be lazy and coward
Hurry please and tear
More ever for God's sake
Change your insight and veer

دچار يعني
عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك،
دچار آبي درياي بي كران باشد!

« دوستت ندارم، حتي يك اپسيلون!»
روز و شب در گوش من مي پيچد اين نجوا.
با كدامين چاه گويم درد را
تا كه لبريز از سرشكم نشود؟!
لحظه لحظه
مي پويم اين جان به درد آلوده را
تا دليلي بهر اين نجوا بيابم
هيچ!
پاسخ اين ناجوانمردانه پاسخ را چه بايد داد؟
كسي كز عمق جانت دوستش داري،
جواب آن همه عشق و محبت را
چنين بي مهر پاسخ مي دهد!
نه ...
ديگر زندگي در ذهن من آكنده از نفرت شده است؛
اما دلم ...
واي!
هنوز ...

اشك رازي ست،
لبخند رازي ست،
عشق رازي ست،

عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم!

اي وطن، اي سبز، اي سرخ و سپيد
اي براي من همه شام و سپيد
اي وجودت لطف بر اهل زمين
جايگاه مردمت ملك برين
رستم از دامان تو آمد پديد
ديو را چون صخره اي از هم دريد
كاوه از عشق تو اين صورت گرفت
باز آنچه خواستي صورت گرفت
رفت و آن ضحاك را در بند كرد
مردمانت را ز خود خرسند كرد
اي وطن، اي مادر و اجداد من
كيش من، آيين من، فرياد من
گر نباشي، هيچ جان من مباد
خاك پاكت هيچ، مسپارم به باد
عاشقانت در جهان همچون نگين
مردمانت ساده اما سهمگين
آرش تو جان خود را در كمان
بر دميد و گشت باقي در زمان
نيست همچون كوروشت در اين جهان
همچو شهر پارسه در اين مكان
اي وطن، اي بستر دنياي من
باز كن آغوش خود را جاي من
هيچ ننديشم به روزگار جنگ
چون كه دانم قدرت تير خدنگ
همچو رستم مي كشم شمشير را
مي زنم بر چشم دشمن تير را
اي وطن، اي شادي من، جان من
در نبودت اين جهان زندان من
رادمردان غيورت صف به صف
سرفرازاني دلير و جان به كف
سر به دامان عزيزت باختند
خون خود دادند و ايران ساختند
اي وطن، اي زادگاه مرد ها
اي سراي رنج ها و درد ها
سرفراز و سبز باشي بيشه ي شيران
تا ابد گويم "خدايا! زنده باد ايران
خدایا!
چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
چگونه مردن را خود خواهم دانست!
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدار كند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوتر هايي است،
كه به فواره ي هوش بشري مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله ي شهر، شاخه ي معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد
به اندازه ي چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت ...
بخونید، لذت ببرید، نظر بدید :
از آخرين رمق دستانم
براي باز شدن تكراري پنجره ها به خواب شرمگينم ،
بي نگاهت
وقتي كنار پنجره به خواب مي روم
«زندگيم چه دارد
تا اميدي براي برخاستنم باشد؟!»
سالهاست
كه به شوق رفتن شب
ستاره ها را شمرده ام
و به رؤياي كودكانه ام با تو
گهواره ها ساخته ام
در فصل هاي بي تو
«زندگيم چه دارد
تا اميدي براي برخاستنم باشد؟!»
من نمی دانم که عشق زاییده ی فکر من است،
یا من زاییده ی عشق
که این چنین بی تاب اویم!
من نمی دانم که عشق دچار دل من شده است،
یا من دچار عشق
که این چنین بی تاب اویم!
من نمی دانم که عشق مرا در خود غرق کرده است،
یا من عشق را در وجودم
که این چنین بی تاب اویم!
من اما خوب می دانم که عشق
- بی وجود تو -
برایم هیچ نیست.
من اما خوب می دانم
که بعد از تو
چیزی نیست
که این چنین بی تاب او باشم!
ممنون که نظر دادید
باید خدمتتون عرض کنم که از شعر های خودم هم گذاشتم
اون مثنوی عاشورایی از خودم بود
اون رباعی عاشق ترین هم
اون شعر نو هم که تو روزای اول گذاشته بودم از خودم بود
بازم براتون از خودم می نویسم
به شرط اینکه اشکالاتم رو بگید
بازم ممنون
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است ...!
این هم همون شعر عاشورایی که قولش رو داده بودم
اگه جاییش اشکال فنی داره بگید تا درستش کنم
مرغي از نسل محمد پر گرفت
پرتو خورشيد را در بر گرفت
رو به سوي كوفه ي ناپاك رفت
گويي آ از آسمان بر خاك رفت
كوفه با مرد عدالت تا نكرد
كوفه با آغوش رحمت تا نكرد
مردمانش عشق را نشناختند
همچو گرگاني به مسلم تاختند
اي حسين اينجا همه بازيگرند
كودكان تشنه ات را مي زنند
تك تك اين كوفيان غارتگرند
گوش زينب را به سيلي ميدرند
اي حسين اينجا ميا، اينجا ميا
در ميان قوم زشتي ها ميا
شهر كوفه سايه باران گشته است
لانه ي خوكان و زاغان گشته است
كوفه جاي پرتو احساس نيست
كوفه جاي حضرت عباس نيست
اي حسين اين كوفيان بي صفت
مردم پر خدعه ي بي معرفت
با علي هم بي وفايي كرده اند
از تو هم قصد جدايي كرده اند
كو كسي اينجا كه مهتابي دهد
كودك شش ماهه را آبي دهد
عشق را از آن عمود آرد به زير
گو رقيه اندكي آرام گير
اي حسين اينجا لغت ها مرده اند
بيت ها در سوگ تو پژمرده اند
دجله ديشب بوي عطر ياس داشت
مشك عزم ديدن عباس داشت
ديشب اينجا كارواني پر گرفت
پرتو خورشيد را در بر گرفت
رو به سوي آسمان پاك رفت
گويي آ از خاك بر افلاك رفت
وقتي از تفرقه برمي گردي
تق تق گام تو بر سنگ چه آواي خوشي ست
كاش اين آمدنت
تا ابديت
مي رفت ...
راستی دهه فجر هم فردا تموم می شه
منتظر باشید چندتا شعر در مورد خاک پاکمون براتون بذارم
![]()
![]()
![]()
گفتم بد نیست که یه رباعی از کارای خودم در مورد حضرت ابوالفضل براتون بنویسم
روزهای بعد یه مثنوی تووپ در مورد عاشورا براتون میذارم
عشق را من بر لب قطع الیمین آموختم
عشق را من بر عمود آهنین آموختم
آنکه احساس غریب جاودان را لمس کرد
عشق را من از همان عاشق ترین آموختم
بابا دستتون درد نکنه
فکر نمی کردم روز دوم تاسیس وبلاگ کسی سری بهش بزنه
خیلی لطف کردید
منو از انتقاداتون بی نصیب نذارید
ممنون
چراغي در دلم
زنگار روحم را سيقل مي زنم
آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم
تا با تو ابديتي بسازم
توجه توجه
دوست من سلام!
اگر شعري از خود يا شاعر ديگري كه زيبا به نظر مي آيد در دست داريد معطل نكنيد!
همين ساعت براي من ارسال كنيد تا به نام خودتان در وبلاگ ثبت كنم.
ممنون.
من
گريه هايت را
چون صداي خنده هايت دوست مي دارم،
من
مد چشمانت را دوست مي دارم،
اي آسمان بي كران هرچه دلتنگي
من تو را با ابر ها و قطره هايت دوست مي دارم !
به نامه ایزد یکتای بی همتا. کسی که جهان را به یکباره خلق کرد و احساسات را اندر نهنخانه ی انسان جای داد ویکی از آن ها جوش و خروش شعر گفتن بود. و این نعمتی است خدادادی . کمی بیشتر دقت کنیم هم او که شعر را در شاعران نهاد ، سخنانش بر وزن ، و بر آهنگ رقم می زند معانی اش را و با کلام آهنگین می گوید: ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا صراط المستقیم .
شعر چیست؟
بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سرایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند. "تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."همانطور که بیان کامل احساسات درونی امری محال است. برای این منظور تعریفاتی هر چند کوتاه از شعر از دو بزرگ ادب آورده ام که گفته ام ملموس تر باشد:
دکترمحمد رضاشفیعی می نویسد: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."
رضا براهنی در توصیف شعر گفته است:
- "شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت."
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهی ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر میگردد.
با توجه به تعاریف بالا این ما هستیم که برای خویش تعریفی از شعر می گویم و شعر را با آن تعریف می شناسیم حال این تعریف و شناخت به هر صورتی ممکن می باشد. اما تعریفی که من از شعر کرده ام: شعر بیان حالات و احساسات درونی شاعر در جامعه ی واژه هاست و گویای موقعیت های اطراف اوست که شامل خوشی ها و سختی ها زندگی ،هنجار و ناهنجاری های جامعه و نیز تجربیات اوست. در پست آینده در مورد شعر گفتن به بحث خواهیم نشست.
گفتن نظرهایتان باعث بهتر شدن وبلاگ می شود.
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.
عشق ها می میرند،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند
امیدوارم که لحظه هاتان پر عشق باشد!
راستش انگیزه ی راه اندازی این وبلاگ پیشنهاد یکی از دوستام بود. گفت که می تونی شعر هاتو بریزی روی وب لاگ تا هر کس که از اونا خوشش اومد بخونه. من هم دیدم حرف بیراهی نزد.
به این ترتیب بود که این وب لاگ رو ساختم.
امیدوارم که با خواندن اشعار نظرات خود را (در صورت انتقاد با شدت تمام) به من حقیر ارائه دهید تا پیشرفت روزافزونی داشته باشم.
ممنون که سردرد خود را تحمل کردید!
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است ...!